گردباد وزیدن گرفت و . . .

 همسرشان پشت در اتاقی که ما بودیم آمد و از مرحوم سید احمد برای خرید نان پول خواست. آیة اله سید احمد قاضی فرمودند : پولی ندارم. همسرشان از شنیدن این سخن ناراحت شد و با لحن قهرآمیزی گفت : اینهم شد زندگی و رفت. من دیدم که حال استادم دگرگون شد و در همان حال در حیاط خانه بادی چون گردباد وزیدن گرفت و برگهای ریخته شده درختان را از باغچه در جایی جمع کرد و سپس باد خوابید.

آیة اله سید احمد به من فرمود: به حیاط برو زیر برگهای جمع شده یک 2 تومانی است آنرا بردار و بیا به خانم من بده. من رفتم و از زیر برگهای جمع شده یک دو تومانی برداشتم و همانگونه که فرموده بود آنرا به همسرشان دادم و از این اتفاق در کمال تعجب و تحیر بودم و آیه «و چیزی نیست مگر آنکه گنجینه‌ها و معادن نزد ماست و فرو نمی‌فرستیمش مگر به اندازه معلوم» (سوره حجر _ 21) در ذهنم تداعی گشت.(2)

/ 0 نظر / 8 بازدید